تبليغاتX
خاکستری تر از خاکستر

خاکستری تر از خاکستر

تنها آمده ام ؛ تنها میمانم و تنها میروم

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387ساعت 23:6 توسط --- |

یه sms چند روزه که ذهنمو مشغول کرده

اندیشیدن به پایان هر چیز شیرینی حضورش را تلخ می کند. بگذار پایان تو را غافلگیر کند ،درست مثل آغاز

بدون شک منظور طرف از "پایان هر چیز" پایان لحظه های خوش زندگی، پایان روزای قشنگ و دوست داشتنی زندگیه.

چند بار که خوندمش دیدم باهاش موافق نیستم.

به نظر من درسته که فکر کردن به پایان لحظه های شیرین از شیرینی اون لحظه ها کم میکنه و یه نگرانی ، یه ترسی تو وجود ما به وجود میاره ولی خوبیش اینه که میدونیم یه پایانی وجود داره، میدونیم قراره تموم بشه حالا دیر یا زود.

خوبیش اینه که پایان نمیتونه غافلگیرمون کنه. پایانی که رسیدنیست شاید زودتر از اونی که ما فکرش رو می کنیم شایدم دیرتر یعنی دیرترک.

خیلی وقته سعی میکنم دیگه اجازه ندم هیچ پایانی منو غافلگیر کنه.

واقعیت اینه که هر طلوعی یه غروبی داره، هر آغازی یه پایان و ...

اینه که هر چیزی شروع بشه یه روزی یه جایی تموم میشه واین در مورد خوشی های زندگی (چون در مورد تلخی های زندگی حکمش فرق میکنه). آره در مورد خوشی های زندگی همون طمع تلخ واقعیته. واقعییتی که از بچه گی تلخیشو شنیدیم و گهگاهی چشیدیم.

اینم جزء همون واقعیته که وقتی خدا کسی رو یا چیزی رو به تو میده هر زمانی که دلش بخواد میتونه پسش بگیره و تو نمیتونی بگی :"چراااا؟" تازه میفهمی که اون چیزی رو که توی تمام این مدت فکر میکردی مال توه. مال تو نبوده و تو فقط فکر میکردی مال توه. شاید امانت بوده دست تو .همین

+ نوشته شده در یکشنبه شانزدهم تیر 1387ساعت 19:33 توسط --- |

تولدت مبارکــ ـ ـــ ـ ـــ ـ ـــ ـ ـــ

 

 

امیدوارم از اینی که هستی هم پخته تر و با تجربه تر بشی و...

میدونی؟ یه وقتایی یه تجربه هایی قبل از این که آدمو پخته تر کنن، می سوزونن آدمو

خوب بستگی به جنس آدما هم داره هرچی نازکتر باشه زودتر می سوزه

امیدوارم از اینی که هستی هم پخته تر بشی و هیچ وقت نسوزی.

یه کادو واست mail کردم. ربطی به تولد نداره ولی خوب قشنگه.

خداکنه خوشت بیاد.

روزای اول 18 سالگی... قدر این روزاتو بدون. بازم تولدت مبارک.

 

پ ن: آره روزای اول 19 سالگی. ببخشید. خوب خیلی فرق میکنه.

فرقش 365روز و 6 ساعته . 365 روزی که میتونه همه چیزو 180 عوض کنه.

 

 

 

+ نوشته شده در شنبه هشتم تیر 1387ساعت 17:30 توسط --- |

یه جا نوشته بود:  کسی سوال میکند به خاطر چه زنده ای؟ و من برای زندگی تو را بهانه میکنم

با خودم گفتم خوبه که کسی از من سوال نمی کند به خاطر چه زنده ای، چون من برای زندگی بهانه ای ندارم.

چه خوبه آدم واسه همه چیز بهانه داشته باشه. واسه خنده هاش، واسه گریه هاش، واسه رفتنش واسه... 

  خوب که فک کردم دیدم جز رندگی واسه همه چی بهانه دارم.

چه خوبه آدم واسه زندگیش هم یه بهانه یه دلیل داشته باشه. آخه بی دلیل زنده بودن و نفس کشیدن اصلا" قشنگ نیست

+ نوشته شده در جمعه سی و یکم خرداد 1387ساعت 13:32 توسط --- |

اون اولا که تازه رفته بودم مدرسه اکثر نمره هام 20 بود. اولش خیلی حال می کردم
بعدِ 3-4 سال دیگه بیستا مزه قبل رو نداشت.دیگه بیست گرفتن شده بود عادت. دیگه اصلا حال نمی داد.
با کمترین تلاش بیستای تکراری می اومدن. بیست های لج درآر و دردسر ساز
آره دردسر، - فلانی تو شاگرد اول کلاسی اصلا" ازت توقع نداشتیم!
بابا نمیخوام شاگرد اول باشم.
حالا 10 سال از اون موقع ها میگذره. دارم میرسم به یه بیست دیگه که نه تکراریه و نه تکرار شدنی ولی با همه ی این حرفا...
20=1367-1387
دارم میرم تــو سومین دهۀ زندگیم اما بیشتر از این که از اومدن این سومی خوشحال باشم از رفتن و تموم شدن دومی ناراحتم
ده سال دوم. ده سالی که از 3652 روز و 12 ساعتش فقط چند ساعت باقی مونده. فقط چند ساعت! ده سال پر از خاطره های جورواجور
 و این آخرین حرفای منه تو این ۵/۳۶۵۲ روز.
بزرگ شدن بد نیست ولی اگه واقعا" بزرگ شدن باشه نه بالا رفتن سن
آدما وقتی بزرگ میشن، وقتی وقتی سنشون زیاد میشه (حتی 1 سال) تجربه هاشون زیاد میشه. بعضیا فهمشون زیاد میشه، بعضیا ادّعاشون. بعضیا هم با خودشون غریبه میشن و بالاخره بعضیا هم واقعا" بزرگ میشن
ولی ازاونجا که برای به دست اوردن هر چیزی باید یه چیزدیگه یا یه چیزای دیگه ای رو از دست بدی، بدون شک در ازای این بزرگ شدن چیزی از اونا گرفته خواهد شد. حالا اگه اون چیز پاکی و صداقت کودکانه و لطافت روحشون باشه آیا ارزشش رو داره؟

Matin
حتما" بیش اومده واستون که وقتی محو تماشای یه بچه میشین از ته دل بهش حسودیتون بشه و حسرت بخورین.
این حسرت واسه چیزاییه که از چهره ی اون می باره، چیزایی که اگه هنوز تو وجود شما وجود داشته باشه یا خیلی کمرنگه یا در حال کمرنگ شدن.
پشت سر گذاشتن نوجوونی و پا گذاشتن تو جوونی هم خوبی داره هم بدی. این که توقع همه ازشما میره بالا مثل قضیه همون شاگرد اوله.
خلاصه من دوست ندارم بزرگ بشم . همین


 

پ ن : این مال پارساله این دفعه دیگه جدی جدی یادش بخیر

 

سه شنبه 8 خرداد1386 ساعت: 0:22

گوش کن دورترین مرغ جهان میخواند
شب سلیس است , ویکدست , وباز
شمعدانی ها
وصدادارترین شاخه ی فصل , ماه را میشنوند
پلکان جلو ساختمان
در, فانوس به دست
ودر اسراف ,نسیم
گوش کن!جاده صدا میزند از دور قدم های تو را
چشم تو زینت تاریکی نیست
پلک ها را بتکان, کفش به پا کن و بیا
وبیا تا جایی که پر ماه به انگشت تو هشدار دهد
وزمان روی کلوخی بنشیند با تو
ومزامیر شب اندام ترا, مثل یک قطعه آواز به خود جذب کنند.
پارسایی است در آنجا که ترا خواهد گفت:
*"*"*
بهترین چیز رسیدن به نگاهی است که از حادثه عشق تر است

نوشته بود این شعره ربطی به تولد نداره ولی خوب قشنگه

+ نوشته شده در سه شنبه هفتم خرداد 1387ساعت 17:2 توسط --- |

چیزی رو که می خونی فقط تصور کن


توی یه روز گرم تابستون سر یه خیابون آشنا منتظر تاکسی وایسادی
از تاکسی خبری نیست
به شانس خودت فحش میدی (البته تو دلت)
چشمت میوفته به یه گوجه فرنگی رسیده که چند قدم اون طرف تر روی زمین، کنار جوب پر آبی که درست از پشت پای تو رد میشه ، افتاده
ناخاسته به طرفش می ری، می رسی بهش، پای راستتو بلند می کنی خیلی آروم می ذاری روش، قصد نداری لهش کنی
حالا پاتو روی اون گوجه فرنگی عقب جلو می کنی طوری که  غلتیدنش رو زیر پات احساس میکنی
از نیومدن تاکسی، گرمای هوا و شانس بد خودت ناراحتی
بازی با اون گوجه فرنگی اعصابت آروم میکنه
این که گوجه ه از کجا پیداش شده یا اینکه چقد می تونه زیر پات طاقت بیاره واست مهم نیست
کمکم پای چپت درد میگیره، آخه همۀ وزنت رو اون پاته
قصد داری  فشاری که روی پای چپته رو کم کنی که ...

 

حالا قضیه از دید گوجه :


چقد گرمه! چه آفتابیه! کاش از تو زنبیل پیر زن نمی افتادم! کاش یکی بیاد منو برداره، یا حداقل یه گربه پیدا بشه منو بندازه تو آب!
آخ جون یه آدم اون جا وایساده
اِ فک کنم منو دید. داره میاد.آره منو دیده
وای  میخواد چی کار کنه؟ نکنه میخواد پاشو بذاره رو من؟!
آخیش ترسیدماااا فک کردم میخواد منو له کنه
ولی نه اون مهربون تر از این حرفاست که بخواد....
چی کار داره میکنه؟  الان له میشم
آهاااای دارم له می شــم... کمک کمـَــ....

 

آره گوجه  له می شه و تو ناراحت، نه به خاطر له شدن اون. بخاطر کثیف شدن کف کفشی که تازه خریدی
با صدای بوق تاکسی سرت رو بلند میکنی
- آقا مستقیم!
سوار می شی، می ری و هیچ وقت نمی فهمی اونی که زیر پات، خواسته یا ناخواسته له کردی دلشو به سایۀ تو و پای تو خوش کرده بود. همین.

                                                                                              Reza     

+ نوشته شده در دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387ساعت 18:58 توسط --- |

 

+ نوشته شده در شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387ساعت 17:37 توسط --- |

منم اون همنفس بی همنفس

تویی که بودی واسه من همه کس

حالا تو رفتی و من تنهایی

می شینم با یاد تو توی قفس

                                                                                           Reza

 

+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387ساعت 18:28 توسط --- |

این که آدما دلشون میخواد پرواز کنن طبییه

مشکل اینجاست که اونا یه بال بیشتر ندارن و تنها نمی تونن پرواز کنن؛

پس واسه پرواز به یه نفر احتیاج دارن که بال طرف مقابل رو داشته باشه.

اون وقت میتونن 2تایی پرواز کنن و آسمونُ طی کنن

قصه ی ما راجع به پسریه که یه نفر رو دوست داشت و دلش میخواست با اون

پرواز کنه ولی نمی تونست بهش بگه...

دو تا راه بیشتر نداشت یا باید قید پرواز رو می زد یا باید دنبال یه هم پرواز می گشت

چون دلش میخواست واسه یه بارم که شده پرواز تجربه کنه و از بالی که خدا بهش

 داده بود استفاده کنه ، راه دوم انتخاب کرد.

حسرت پرواز داشت دیونش میکرد. یعنی میشه منم یه روز پرواز کنم؟

اینو پسرک با خودش گفت و رفت تو فکر

بعد از یه مدت توی تنهائیاش با فرشته آشنا شد

یه فرشته ی خوشکل

یه فرشته ی مهربون

گذشت و گذشت اون فرشته هر روز به پسر قصه ی ما سر می زد؟

پسرک خوشحال بود که بعد از اون همه تنهایی حالا دیگه یه فرشته داره

یه روز با خودش گفت شاید بتونم واسه پرواز رو فرشته حساب کنم

آخه اون به جای یه بال دو تا بال داره

وای مردم چقد حسودیشون بشه به من!

فرشته با این که فرشته بود قبول کرد.

رفتن تو آسمون...

پرواز را به خاطر بسپار پرنده مردنیست

به بال پسر هیچ احتیاجی نبود. بالهای فرشته انقدر بزرگ و قوی بود که

هر دوشون راحت ببره تو آسمون.

تو اوج پرواز فرشته با خودش فک کرد نکنه پسر به اون عادت کنه!

آخه اون یه فرشته بود ولی پسرک نهایتش یه آدم .

خلاصه فرشته دست پسر رو تو آسمون ول کرد

پسرک که می دونست با اون یه بال هیچ کاری نمیشه کرد تقلا نکرد. کاش منو

می رسوند به زمین بعد میرفت... اینو گفت و چشماشو بست. سعی میکرد به

هیچی فک نکنه ولی تمام خاطرات زندگیش داشت از جلوی چشماش رد میشد.

مخصوصا لحظه های خوش زندگیش که با فرشته گذرونده بود.

زمین نزدیک و نزدیکتر می شد

پسرک بعد از افتادن رو یه شاخه ی پر برگ درخت محکم به زمین کوبیده شد.

فک نمی کرد زنده بمونه ولی طوریش نشد فقط بالش شکست پسرک دوباره

 تنها شده بود.بال شکسته از یک طرف درد دوری از فرشته و تنهایی از طرف دیگه...

زمان تنها چیزی بود که می تونست به دادش برسه

با گذشت زمان حالا اون حالش خوبه و بالش هم بهتر شده از دست هیچ کس

 هم ناراحت نیست . میدونه که قسمتش این بوده تجربه ی اون پرواز یا بهتره بگم

 اون سقوط فکر پرواز رو واسه همیشه از سر پسرک قصه ی ما دور کرد.

 البته کسی چه می دونه شاید یه روزی یه جایی دوباره به سرش هوای پرواز زد.

نتیجه گیریش با خودتون!!!

                               

                                                                                ۸۷/۲/۹     Reza

 


پ ن : اول این که قرار نبود پست دومی وجود داشته باشه لااقل از طرف من .دومم این که پست اول وبلاگ به دلیل مسائل امنیتی و چنتا مسئله ی دیگه حذف شده .البته حذف حذف که نه رفته تو ثبت موقت وبلاگ.

+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387ساعت 14:30 توسط --- |